است مرور لحظه هاي عاشقي. من عشق
را جرعه جرعه چشيدم اي مخلوق بشنو
عشق را چشيدم نه شراب عشق را نه نه
مرا عفو كنيد من شراب عشق را چشيدم.
گاهي تلخ و گاهي شيرين. تلخي آن از
خاصيتش بود و اما شيريني آن از
سرمستيش . لحظه هاي ناب با عشق
بودن گفتني نيست در وصف نمي گنجد .
لحظه هاي انتظارش شنفتني نيست چون
قابل سنجيدن با هيچ حسي نيست. آه
است و انتظار. آشفته و سرگردان مرموز و
گيج و چه بي فايده دعا خواندن. آه اي
آدميان در انتظار معشوق نشستن به خدا
عبادت است بخدا طهارت است بخدا پر از
نياز غير نياز است. اشك نيست ذره ذره
درون است كه مي ريزد . ديده نيست كه
مي بيند تمام هستي در فرياد
است.غوغايي است اما بي تماشا اما بي
حضور كسي . چه بي صدا فرياد مي كند
اين دل چه تمامي در خون غلتيده اين دل
چه بي امان ميرود مي رود اين دل. صدا
اين چه حسي است در انتظار صداي پايي
نشستن؟ در انتظار تلنگري آهسته گوش
به زنگ ايستادن؟ در انتظار دلنشين غريبه
اي كه سالهاست با درونت آشناست . كجا
بروم؟ به كجا بروم و به چه كسي بگويم كه
اين پنجره ها چه عالمي براي من
دارند؟پرده ها را كنار نزنيد ولي شيشه ها
را غبار بزداييد. من هر لحظه در انتظار طلوع
آفتاب عشقم. خلوت كنيد خلوتم عبادتگاه
عشق من است .مي خواهم با او رازو
نيازي بكنم ديدن رخ عالمتاب محبوبم حتي
در روياهايم اگرچه روياهايم در بيداري
چشم باشد دوست دارم. تجسم وجود
نازنين يار مرا مدهوش ميكند اين است
شيريني سكر آور شراب عشق . درد بود يا
درمان آرامش بود يا درياي طوفان نور بود يا
ظلمتكده قهر هر دو جهان . تولدي دگر بود
يا مرگ متحرك؟ نمي دانم فقط نبود و شد
شد و ماند و ماند و تا قيامت خواهد ماند.
اشك بر رخ نچكيده آه بر لب نيامده سينه
اي پر از آرزوهاي به خواب رفته پاهاي
خسته از تدبير رفتن به كدامين راه و
دستهاي پر از هديه كه فرصتي براي تقديم
ندارند. تكليف چيست؟ نمي دانم عاقبت به
چه سرانجامد ؟ بازنمي دانم
پروردگارا چنان كن كه سرانجام كار تو
خشنود باشي و ما رستگار.آمين
باز دل می تپد باز چشم به راه است
باز صدای پا می آید باز دل بی قرار است
باز نم نم باران روی شیشه
معنای قشنگ دل افسرده است
باز بوی خوش بهار می آید
فصل خزان است اما گل به بار می آید
باز باغچه را آبیاری می کنم
باز در رقص نسترن خود را گم می کنم
باز می خندم هر لحظه هر دم
باز غم گم می شود همه جا در عالم
شور شوق دیدن یار
مدهوشم می کند در حال بیدار
حال و روز خوش دارم از دولت عشق
بیمارم اما شادم از دولت عشق
میزنم بوسه بر آستان سرزمین عشق
گناه آلوده ی عشقم اما نیستم پشیمان از رحمت عشق
زندگی مانند خوشنویسی است هر چقدر راحت
و روان پیش برود زیباتر و گیراتر جلوه می نماید.
در زندگی به هیچ وجه تا آخرخط بدی نکن
زیرا ممکن است روزی پشیمان شوی
تا آخر خط خوبی هم نکن
زیراباز ممکن است پشیمان شوی.
آن جا که دل فرمانرواست...
آن جا که دل فرمانرواست دنیا پر از خوبیها و قشنگیهاست زشتی
رخت بر می بندد ظلم و ستم ریشه کن می شود تبعیضها و تفاوتها از
بین می رود . قضاوتی پیش نمی آید . همه غرق در نور عشق و محبت
می شود خنده بر لبها جاری می شود. عمیق و از ته دل. چهره ها
روشن و جوان و چشمها چیزی جز صداقت نمی گویند و هر چه از
عشق بگویی کم گفته ای .
زبان قاصر دولت دولتمند عشق در بیان وصف شور و حال هوای عشق
می شود.
عشق مقدس است. عشق روان و جاری است . عشق بخشش و فراوانی
است . عشق رحمت است و برکت . عشق را تجربه کنیم. عشق را
بچشیم. عشق را ببینیم و عشق را ارج نهیم و عشق را قدر نهیم.
عشق زمینهای بایر درونمان را آبیاری و سر سبز می کند
.
عشق آسمان گرفته ی دلهای ماتم زده مان را آفتابی و پر نور می کند
.
عشق مهربانی و رعفت می آورد . عشق عرفان می آورد . عشق هم
رای شدن با همه را با خود دارد . عشق یعنی انتظار کشیدن بدون
اعتراض.
عشق یعنی در بیداری خواب معشوق را دیدن . عشق یعنی به حرف دل
گوش دادن. عشق یعنی جواب چرا گناه هست را دادن.
عشق یعنی هیچ گناهی وجود ندارد الا دل آزردن. عشق یعنی از ترس
نترسیدن. عشق یعنی حل شدن در وجود نازنین معشوق. عشق یعنی
عاشق شدن.
ای که می گویی دوست داری مرا کاش دوستم نداشتی
دست از سرم بر می داشتی تنهای تنهایم می گذاشتی
از تو همه جور احساس دیدم جز حس دوست داشتن
تو می رفتی با قصه ها و عقده ها و خون دل خوردن
مرا رها می کردی و حق مردانگی را تمام می کردی
چرا باید باور کنم دوستم داری در حالیکه نداری؟
چرا باید تخم شک را در خود بخشکانم در حالیکه تو آبیاریش می کنی؟
گناه چیست؟
در عالم دل در عالم بزرگ درون در دریای احساسات شیرین مستی در رویاهای قشنگ غرق شدن در عشق گناه چیست؟
تا نبینی تا نروی تا عمق بودن را لمس نکنی چه می فهمی؟
گناه یعنی ایست گناه یعنی ترمز گناه یعنی ترس گناه یعنی سکوت در اوج فریاد گناه یعنی ملزم گناه یعنی اطاعت گناه یعنی خاک بر سر شدن یعنی خواستن و نگفتن دیدن و سراب انگاشتن . چلیدن دل و سنگ کریه حق نداشتن بر روی آن.
. چرا؟چه کسی گفته؟به چه حقی؟من می روم بی وقفه می روم. می بینم آن روشنایی قشنگ زاده شدن را دستم را دراز می کنم تمام وجودم را در آن حل می کنم غرق می شوم ذوب می شوم و یکی شدن را به درونم می کشم. من می خواهم که بدانم.
من نمی خواهم بشنوم بدون آن که نفوذی در من بکند.
من می خواهم جاری شود در ذره ذره خونهای درون رگهایم من نمی خواهم
چیزی که می گویند را باور ندارم من چیزی را که ندای قلبم می گوید باور دارم
من از گناه نمی ترسم. من اصلا گناه را نمی شناسم . من در گناه خدا را احساس می کنم و از آن لذت می برم. نترس گناهی وجود ندارد در عالم عاشقی.
گناهه کیست؟
و تو ای همخانه من آیا تو قربانی هوسرانیهای من شدی یا قربانی نفهمی های خودت؟
آیا تو قربانی من شدی یا من قربانی زندگی؟
آه خدایا.........از پس پرده بگویم چه می شود؟
نه نه کسی زبان پس پرده را نمی داند . پس پرده را باید ببینی تا بفهمی. با گفتن چیزی عاید کسی نمی شود.
همخانه من فراموش شده از یاد من هم خودت را از یاد من بردی هم مرا هرگز ندیدی
هم مرا از همه چیز بیزار کردی هم خودت در خاموشکده عزلت جای گرفتی
کاش می شد بفهمی آن زمان که هنوز دیر نبود.
کاش یک شب بیدار می ماندی تا قبل از اینکه من بخوابم.
کاش یک صبح با ترنم آواز پرنده ها با رقص نسیم صبح بهاری پنجره را می گشودی تا طره ی گیسوانم در آغوشت پریشان گردد.
کاش اشک داغ ناز کردن را با اشک سرد جدایی تشخیص می دادی.
کاش نازم را می کشیدی آن گونه که دوست دارم.
کاش نگاه عاشقانه ام را به پای بی شرمی نمی گذاشتی.
کاش دست تبدارم را به پای بیماری نمی گذاشتی.
کاش چشمان خمارم را می بوسیدی و حال و هوای عاشقی را در آن جستجو می کردی.
کاش ای همخانه ی من آه پر حسرتی را نادیده نمی گرفتی.
من عاشقت بودم زمانی که تو همه چیز را می دیدی جز من و من فریاد بی صدای زمان بودم و آب چکیده ی شمع بی فایده سوخته و حال دیگر احساس بدی دارم.
احساس تنهایی احساس افسردگی .غم آلود و دل مرده.
من چیزی برای تقدیم قدومهای تو ندارم.
من گمشده در غبار نادیده های تو هستم من یک مرده متحرکم.
حال ستاره زندگی عاشقانه ام رو به وفول است.
حال دیگر حوصله ا ی برای عاشق شدن دوباره ی با تو نیست.
حال تو تابلو ی زشت و کریه گذشته ی بر باد رفت ام در روبرویی
مرا به حال خود بگذار.
سلامی نه به گرمی آفتاب و نه به زیبایی مهتاب.
سلامی نه غزل گونه ی باران و نه به متانت و آرامش بارش دانه دانه ی برفها.
سلامی نه به گلریزی بهاران و نه به نغمه سرایی بلبلان.
سلامی نه به عشق داغ فصل خزان و نه به مرموزی برگهای رقصان.
سلامی به پاکی و قشنگی دل عاشق...
تمام دنیا تمام بود و نبود از وجود پاک و قدرتمند عشق اعتبار گرفته است.
من به اعتبار این عشق با شما سخن می گویم و وارد جمع شما عزیزان می شوم
یادداشتهایم را بخوانیدو با نظرات و عقاید خودمرا غرق در لذت و شرمندگی قرار دهید.